تبليغاتX
بلور رویا

بلور رویا

اين منم؛زني تنها در آستانه فصلي سرد...

!!!!!!!!

خیلی نیاز داشتم بیام یه جایی این حرفا رو بنویسم!

نه واسه اینکه کسی بخونه...واسه دل خودم!

و حتی بیشتر دلم میخواد کسی نخونه این چیزایی که دارم مینویسم رو!

میدونم خیلی دارم چرت میگم ولی ذهن خودمم الان همینقدر آشفته اس!

نمیدونم چرا تو این چندوقت اخیر،ارزش هام انقدر تغییر کرده!

دیگه هیچ چیز واسم حرمتی نداره...و کارهایی که قبلا حتی حرف زدن در موردشون رو قبیح می دونستم واسم عادی شده و به راحتی انجامشون میدم!

کشش زیادم به کارهای نادرست،کارهایی که خودم بهتر از همه میدونم اشتباهن!

آشفتگی ذهن و روحم که سردرد های شدید رو در پی داره!

بی هدف بودن...یکی یکی هدف های بزرگ زندگیم واسم پوچ میشن!

احساس می کنم یه تحول بزرگ داره واسم اتفاق میفته!

همه چی عجیبه...زندگی به طرز غیر قابل باوری پوچ به نظر میرسه!

یه بار یکی بهم گفت: گور بابای همدرد و این مزخرفات!همیشه خودتی و خودت!

الان که فکر میکنم میبینم چقد درست می گفت!

نمیدونم مسیری که میرم درسته یا نه...ولی تنها چیزی که الان میدونم،اینه که دلم میخواد این کارای اشتباه رو انجام بدم...

و دارم انجام میدم...

چقد سرم درد میکنه!

کاش یه جوری کور میشدم...منظورم نابینایی نیست...کاش احساساتم کور میشدن...

کاش انقدر احساساتی نبودم...کاش به هیچ چیز وابستگی نداشتمو می تونستم از این دنیا دل بکنم و خودم رو خلاص کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:13  توسط مانا   | 

دست خودت نیست ، زن که باشی


گاهی دوست داری


تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی


دست خودت نیست ، زن که باشی


گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را ...


شاید عطرٍ تلخ و گسٍ مردانه اش ...


لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد  !


دست خودت نیست ، زن که باشی


گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی


و قناعت می کنی به رویای حضورش


به این امید که او خوشبخت باشد


دست خودت نیست ، زن که باشی


همه ی دیوانگی های عالم را بلدی


من زنـــــــــم


نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن


اگــــــــــر بخواهم


تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ...


من برگشتم دوستان...دلم واستون تنگ شده بود!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:4  توسط مانا   | 

.........

سلام....چه خبرا؟؟خوبين؟خوش ميگذره؟

قبل از هرچيزي مر30 از همه دوساتي گلم كه يه وبم سر ميزنن و هميشه كنارم هستن.

حالا ميخوام يه داستان جالب رو كه چندروز پيش تو اينترنت خوندم براتون بذارم.اميدوارم خوشتون بياد:

يه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: ....من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!

خب فعلا باي....منتظر نظراتون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 12:56  توسط مانا   | 

سلام.خوبين؟مدرسه ودانشگاه و درس خوش ميگذره؟ديگه مهرم داره تموم ميشه.چقد زود يك ماه گذشت...

ماهم كه بچه خرخون!!!خب زياد حرف زدم.اين شعر خودمه كه ميخوام براتون بذارم.اميدوارم خوشتون بياد:ـ()

سكوت،مرا ميشكند

و شعري كه درونم نهفته بود

با غبار بسيار فروميريزد

در سرم صدها صداست،

در دلم اما فقط يك حرف

سكوت...

من سكوت را دوست ندارم و نخواهم داشت،

ولي اكنون به آن محتاجم

همچو باران به ابر

و قناري به آواز

من به سكوت محتاجم چون ميدانم

گر لب بگشايم صداي شكستنم

رازم را مي افشايد

و آن فريادي كه سالها در سينه حبس كردم،ذره ذره راه مي يابد

و سكوت مرا ميشكند

پس دم بر نمي آورم و ميگذارم

سكوت،مرا بشكند...

پ.ن:نظر یادتون نره.بابای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 16:45  توسط مانا   | 

عشق...

سلام.خوبين؟چه خبرا؟يه معذزت گنده به همتون بدهكارم.تو اين مدت نتم قطع بود و داشتم ديوونه ميشدم.تازه الان وصل شد.دارم بال در ميارم.خب از اين به بعد تندتند مي اپم.ممنون از نظراتون.


اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

((دكتر شريعتي))


پ.ن:نظر يادتون نره دوستان.....

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:6  توسط مانا   | 

سلام دوستان...خوبين؟؟با درسا چيكار ميكنين؟البته درسا كه هنوز شروع نشده...ايشالا دوماه ديگه آه و ناله هاتون شروع ميشه...خب من هي تندتند مي اپم اما هيشكي اينكارو نميكنه.په منم ازاين به بعد هفته اي دوبار مي اپم.مطلب قشنگيه،از دكتر شريعتي:

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم؟

دکتر شریعتی

فعلا باي.بازم ميام.نظر يادتون نره.....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:25  توسط مانا   | 

من کیستم؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام.خوبين؟چه خبرا؟مدرسه هاكه شروع شد حتما سر همتون شلوغ شده و ديگه مثل قبل نميتونين اپ كنين با به وب بقيه بسرين نه؟اما من هميشه اپم!!!!!!!!از نت دل نميكنم!!!!!!!!خب ازاين حرفاكه بگذريم؛اين شعر مال احمدشاملو هست ومن خيلي ميدوستمش چون واقعا قشنگ و پرمعناست.اميدوارم خوشتون بياد...
اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تُرا در يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان؛
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
و تُرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تُرا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست
پ.ن:راستي اگه شعر يا مطلب قشنگي داشتين حتما تو كامنتا واسم بذارين خوشحال ميشم.فعلا باي!!!!((منتظر نطراتونم))


+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:21  توسط مانا   | 

سلامی دوباره!؟

سلام خوبین؟من برگشتم.دیشب ساعت 3 صبح رسیدیم. مر30 از نطراتون،و اینکه نطر یادتون نره.

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من پر از شهاب میشود....





+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 19:37  توسط مانا   | 

خداحافظي

سلام بچه ها خوبين؟

ببخشيد چندوقت نبودم مريض شده بودم بدجور.يعني رو به قبله شده بودم

ممنون از نظراتون دوستان....

عيدفطرم با تاخير مبارك باشه.من امشب دارم ميرم مسافرت تا يه هفته نميتونم بيام.به محض اين كه برگردم دوباره تند تند مي اپم.

اين منم،زني تنها در آستانه ي فصلي سرد.....

===============

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 20:17  توسط مانا   | 

.................

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاريكی

واز نهایب شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغي بیاور

ویك دریچه كه از آن

                                   به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 18:15  توسط مانا   | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ....

سلام خوبين؟اين شعرو خيلي دوس دارم:

بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 23:24  توسط مانا   | 

زندگي

سلام يكي از دوستام گفت انقد از سهراب نذار،ماهم كه بچه حرف گوش كن

اينم شعر جديد:

 

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان،
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت


می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...

حميد مصدق


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 13:2  توسط مانا   | 

اين شعر دوست از سهرابه.ميدوستمش.تقديم به همه دوستام.

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلکهاش
مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
بری آینه تفسیر کرد
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبتش را
به چفت آب گره میزد
برای ما،یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد
که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم


سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:54  توسط مانا   | 

 
سلام.خوبين؟
 
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب

سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت :

راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚

دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:43  توسط مانا   | 

يادي از او

دوباره سلام!بازم افتادم رو دور اپ.

من به سيبي خشنودم

و به بوييدن يك بوته بابونه

من به يك آينه،يك بستگي پاك قناعت دارم

من نميخندم اگر بادكنك بتركد

و نميخندم اگر فلسفه اي،ماه را نصف كند

من صداي پر بلدرچين را ميشناسم

رنگ هاي شكم هوبره را،اثر پاي بز كوهي را

خوب ميدانم ريواس كجا ميرويد

سار كي مي آيد،كبك كي ميخواند،باز كي ميميرد

ماه در خواب بيابان چيست

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت،زير دندان هم آغوشي

زندگي رسم خوشاينديست

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست،كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

به ياد سهراب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:16  توسط مانا   | 

سلام.بخدا خجالت ميكشم تو روتون نگاه كنم.ميدونم چند وقته اپ نكردم.تروخدا ببخشين.قول ميدم ديگه كمكاري نكنم.

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد ازین خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا_پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند آب از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر ؛ شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند..
پشت دریاها شهریست
فایقی باید ساخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 21:3  توسط مانا   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 0:9  توسط مانا   | 

                                                          تولدی دیگر

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

و به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره میخواند

آه...

سهم من اینست

سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 22:42  توسط مانا   | 

سلام دوستان عزیزم.ببخشید که مطلب امروز صبح رو واستون نذاشتم.


هر کجا هستم باشم

آسمان مال من من است

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین ما من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا میگویند:اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:45  توسط مانا   | 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند

 خرافات است.وقتی خواستم بگریم،گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم،

گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 18:7  توسط مانا   | 

فرمانروایی که می کوشید تا مرز های جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومت هاد سردار محلی مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 15:55  توسط مانا   | 

*بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                              همه تن چشم شدم  خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                               شدم آن عاشق دیوانه که بود

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

                                              پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

                                                        نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                                         بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 14:47  توسط مانا   | 

سلام و صبح به خیر!امیدوارم حالتون خوب باشه.میخوام مطلب امروز رو واستون بزارم.((راستی اون یکی که دیشب گراشتم  نصفه شب به کارتون اومد؟))                                  

۲۸ خرداد                                                          چه باید بخوریم

ذهن ما تابع غذایی است که می خوریم.وضعیت ذهن ما به نوع غذای ما بستگی دارد.بنابرین در مورد غذای خود بسیار محتاط باشیم.باید غذایی را بخوریم که با پاکی و از راه پاک تهیه شده باشد.میگویند اگر زن حامله ای غذای ناپاک بخورد فرزندش نیز ناپاک میشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 11:12  توسط مانا   | 

خب چه خبر؟منم حالا یه جوری حرف میزنم انگار نه انگار ۱۰ دقیقه یه بار آپ میکنم!برای اونایی که کتاب خونن چند تا کتاب خوب سراغ دارم گفتم معرفی کنم شما هم ازشون استفاده کنین.(اینو واسه این گذاشتم که نصفه شبی یه وقت سر وصدا نکنین)خب این کتابا کتاب جین ایر از شارلوت برونته و مجموعه گرگ و میش از استفنی مایره.جلد های این مجموعه به ترتیب عبارتند از:شفق،ماه نو،خسوف و سپیده دم.البته من خودم فقط تا جلد ۳ خوندم و بی صبرانه منتظر جلد آخرم.خب دیگه مختون رو کار نمی گیرم و میرم سراغ یه شعر قشنگ که ساعت۱ نصفه شب یادم اومده!

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پپمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندان بان خود بودم

 

آن من دیوانه عاصی

در درونم هایهو میکرد

مشت بر دبوار ها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد

 

شرمگین میخواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان گریه مینالید

دوستش دارم نمیدانی؟

 

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 1:17  توسط مانا   | 

                            به نام آن که عشق را آفرید

سلام!

امید وارم خوب باشید.این مطلبی که براتون می ذارم خودم خیلی دوست دارم.خدا کنه شما هم خوشتون بیاد.

وقتی به خو د عشق می ورزی،احساس می کنی که مردم بسیار و بسیاری را دوست می

 داری.وآرام آرام این فضای دوست داشتن سایرین حجیم وحجیم تر می گردد.روزی ناگهان

در خواهی یافت که تمام هستی را در این فضا جا داده ای.

*پدوند عشق با روح همان پیوند تنفس با جسم است*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 0:19  توسط مانا   | 

                                           به نام یزدان پاک

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم طنصیف

در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من

شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

((سهراب))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 22:18  توسط مانا   | 

دوستان عزیزم سلام.

از این به بعد هر روز صبح(البته فکر نکنین کله سحر ها!من خیلی تنبلم.)واستون مطلبی می زارم که کمکتون میکنه اون روز رو بهتر بگذرونین و هر روز به خدا نزدیک تر بشین.ولی اولین مطلب رو امشب براتون می ذارم.امیدوارم نصفه شب به کارتون بیاد.

۲۷ خرداد                                                    روح شفا بخش                

شاید جسممان بیمار باشد و قلبمان سالم نباشد.اما درون روح ما ،در قلب روحانی مان،روح خدا حضور دارد که منشا سلامتی و برکت است.هر روز این روح،جسم،ذهن و قلب ما را احیا میکند. و آنگاه نیرو وشادی را حس میکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 21:24  توسط مانا   | 

دل من دیر زمانیست که می پندارد

                         دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد

             بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد

                                               I LOVE YOU****************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 20:37  توسط مانا   | 

بلور رویا

سلام دوستان عزیزم.می دونین چرا من اسم وبلاگم رو گزاشتم بلور رویا؟خب ات اسم یکی از شعر های فروغ بود.الانم میخوام یه جاهایی از اون شعر رو واستون بزارم.راستش حوصله ندارم کلش رو بنویسم.بای بای.

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین زباروبرگ

خاموش بر آستانه محراب عشق بود

                                                         من تشنه صدای تو بودم که میسرود

                                                        لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

                                                        اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

                                                       در سینه هیچ نیست جز آرزوی تو

**************************************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:29  توسط مانا   | 

امشب از آسمان دبده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

                                                                  شعر دیوانه تب الودم

                                                                  شرمگین از شیارخواهش ها

                                                                  پیکرش را دوباره می یوزد

                                                                  عطش جاودان اتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

                                                                 از سیاهی چرا حذر کردن

                                                                  شب پر از قطره های الماساست

                                                                 آنچه از شب بجای می ماند

                                                                 عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

                                                               دانی از زندگی چه می خواهم؟

                                                               من تو باشم،تو،پای تا سر تو

                                                               زندگی گر هزار باره بود

                                                               بار دیگر تو،بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

                                                               آری آغاز دوست داشتن است

                                                              گرچه پایان راه ناپیداست

                                                               من به پایان دگر نیندیشم

                                                              که همین دوست داشتن زیباست

                                                                                                     (فروغ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:12  توسط مانا   |