!!!!!!!!
نه واسه اینکه کسی بخونه...واسه دل خودم!
و حتی بیشتر دلم میخواد کسی نخونه این چیزایی که دارم مینویسم رو!
میدونم خیلی دارم چرت میگم ولی ذهن خودمم الان همینقدر آشفته اس!
نمیدونم چرا تو این چندوقت اخیر،ارزش هام انقدر تغییر کرده!
دیگه هیچ چیز واسم حرمتی نداره...و کارهایی که قبلا حتی حرف زدن در موردشون رو قبیح می دونستم واسم عادی شده و به راحتی انجامشون میدم!
کشش زیادم به کارهای نادرست،کارهایی که خودم بهتر از همه میدونم اشتباهن!
آشفتگی ذهن و روحم که سردرد های شدید رو در پی داره!
بی هدف بودن...یکی یکی هدف های بزرگ زندگیم واسم پوچ میشن!
احساس می کنم یه تحول بزرگ داره واسم اتفاق میفته!
همه چی عجیبه...زندگی به طرز غیر قابل باوری پوچ به نظر میرسه!
یه بار یکی بهم گفت: گور بابای همدرد و این مزخرفات!همیشه خودتی و خودت!
الان که فکر میکنم میبینم چقد درست می گفت!
نمیدونم مسیری که میرم درسته یا نه...ولی تنها چیزی که الان میدونم،اینه که دلم میخواد این کارای اشتباه رو انجام بدم...
و دارم انجام میدم...
چقد سرم درد میکنه!
کاش یه جوری کور میشدم...منظورم نابینایی نیست...کاش احساساتم کور میشدن...
کاش انقدر احساساتی نبودم...کاش به هیچ چیز وابستگی نداشتمو می تونستم از این دنیا دل بکنم و خودم رو خلاص کنم...


